
ماجرا بر میگرده به دوران سربازی ، اون موقع که من تو پلیس راه خدمت می کردم و بر حسب وظیفه کار هر روزمون کنترل ماشین های عبوری بود مثل هر روز بعد از صبحگاه و صرف صبحانه با تیم گشتی ساعت 7 صبح از پاسگاه به سمت محور تعیین شده خارج شدیم اون روز اعصابم خیلی داغون بود و ناراحت بودم (سربازیه و هزار درد بی درمون ). شروع کردیم به کنترل ماشین ها و بر حسب اتفاق و نوع ماشین ، ماشین رو نگه میداشتیم و مدارکشون اعم از بیمه و کارت و گواهینامه و معاینه چک می کردیم یدفعه یه پیکان زرشکی مدل پائینو نگه داشتم که یه پیرمرد و پیرزن بودن که چهرشون برام خیلی جذاب بود و یه حالت نورانی مانندی داشتن همینکه رفتم طرفشون و بهشون سلام کردم پیرزنه بهم گفت پسر خسته نباشی اینقدر ناراحت نباش ( ناراحتی رو با اینکه سعی می کردم بروز ندم تو چهره من خونده بود ) همینکه این جمله رو گفت انگار همه ناراحتیام از بین رفت انگار که یه نیروی مثبت یه موج به من منتقل کرده باشه انگار که ریفرش شدم طوری شدکه هیچ وقت تا عمر دارم چهره زیبا و نورانی اون پیر زن از یادم نمیره . داشتم مدارکشونو بررسی می کردم که تو جلو مدارک و زیر گواهینامه متوجه یه کارت دیگه شدم و آروم بدونه اینکه اونا ببینن به کارته یه نگاه انداخت کارت بنیاد شهید بود و اون پیرمرد و پیرزن ، مادر و پدر دو تا شهید بودن . فهمیدم که مادر شهید بودن و تربیت یه کس که بره واسه وطنش شهید بشه کار هرکس نیست . از اون روز چند بار دیگه اونا رو دیدم و همیشه به احترامشون جلشون خبردار وایمستادم و براشون یه احترام نظامی می کردم و اونا هم بهم دست تکون میدادن دستای که همیشه تا چند روز همیشه منو سرحالو به قول معروف شاررژ نگه میداشتن
موج مثبت
می 11, 2009 بدست hadinik

.jpg)
خدا حفظشون کنه
هر شهید پرچمهای از عظت و بزرگی اون مملکت . که این شهادت هم قسمت هر کسی نمیشه